خانواده سه نفره ما

من ، شوهرم و گل پسرم


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 9:25 توسط مریم|

يكسال پيش توي همچين روزي يه فرشته آسموني پاشو گذاشت تو زندگي من و همسري و با وجودش زندگيمونو گرمتر و زيباتر از قبل كرد .

پسرم به داشتنت افتخار ميكنم. بودنت مايه مباهاتمه . نميدوني چقدر خداوند رو شكر ميكنيم به خاطر اينكه تو رو بهمون داد . الآن كه به قبل فكر مي كنم نميدونم 4 سال از زندگيم رو چجوري بدون تو سر كردم .

دعا ميكنم خداوند همه بچه ها رو صحيح و سالم براي پدر و مادراشون نگه داره تو رو هم براي ما. از همه دنيا بيشتر دوستت دارم تك ستاره زندگيم. تك تك لحظه هاي با تو بودن رو به حافظه بلند مدت ذهنم ميسپارم كه هيچوقت حتي يه دونه لبخندت رو هم از ياد نبرم.


امروز صبح كيان رو بردم براي واكسن يكسالگيش . اونجوري كه همه ميگفتن نبود فكر ميكردم سخت تر از اين حرفا باشه ديشب قبل از خواب كلي بخاطرش گريه كردم ولي صبح كيان مرد بود و فقط اولش گريه كرد :) البته با خودم براش شربت قند و عرق برده بودم و هم قبل از واكسن و هم بعدش بهش دادم گريه هاشو كمتر كرد.

ديشب هم با همسري برديمش پارك بادي و استخر توپ ولي همينكه چندتا توپ برداشت بازي كنه كه يه لشكر فسقلي ريختن تو استخر و منم كيان رو برداشتم و فرار كردم . باور كنين اگر كمي لفتش داده بودم لهش ميكردن !



پ.ن: يه پست مفصل نوشته بودم براي امروز ولي وقتي سند كردم همش پريد :( اينو هم تو 2 مين نوشتم .

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 14:6 توسط مریم|

میدونم بعد از شش ماه و نیم خیلی دیره که خاطره زایمان بنویسم ولی دلم میخواد ثبتش کنم که یادم نره. نه به این خاطر که خیلی بهم خوش گذشت بلکه برای درس عبرت 

از همون اول حاملگی همش دلم میخواست بچه  ام شب به دنیا بیاد چون هرکسی وقت اداری رفته بود میگفت یه گله دانشجو ریخته بودن سرش و به عنوان موش آزمایشگاهی ازش استفاده کردن و از اونجا که هیچوقت فکر سزارین و بی هوشی و اتاق عمل به سرم نزده بود فقط میتونستم صبر کنم و امیدوار باشم که شب دردم شروع شه. 

 اون روز عصر کمی لکه بینی داشتم و میدونستم که نزدیکه واسه همین به همسری هم هشدار دادم که خودشو آماده کنه اونم بخاطر اینکه من استرس نگیرم و حال و هوام عوض بشه منو برداشت برد بیرون کمی دور خوردیم بعدش هم رفتیم خونه مامانش اینا و طبق معمول اون اواخر مامانش آرزو کرد که این آخرین بار باشه که بدون کیان میایم خونه شون منم گفتم فکر کنم آرزوش داره برآورده میشه. از ساعت طرفای 9 بود که دردهای خفیفی رو زیر دلم احساس کردم ولی نامنظم بود و با فواصل طولانی بخاطر همین به روی خودم نیاوردم اونم چیزی نفهمید و برگشتیم رفتیم خونه مامان خودم، اونجا هم سعی کردم ژستم رو حفظ کنم ولی مامان متوجه شد و بهم گفت شب حتماً خبرم کن که باهات بیام .

 دردهام داشت هر لحظه زیادتر میشد و فاصله هاش هم کمتر ولی با این وجود خودمو نگه داشتم و طاقت آوردم تا اینکه به  5 دقیقه رسید و ساعت یک و نیم بود که با همسری و مامان راهی بیمارستان شدیم و وقتی رسیدیم خیلی شیک و با کلاس خرامان خرامان رفتم طرف بخش زایمان چون تا به حال این جور جاها نرفته بودم نمیدونستم چه خبره .

به محض ورودم یه خانومه که هم فامیلی خودم بود برام تشکیل پرونده داد و منو فرستاد پیش ماما . دوتا ماما بودن و یه دکتر کشیک . ماماها خیلی خوش برخورد و آروم بودن ولی دکتره نکبت عین برج زهر مار بود و بهم استرس میداد.

بعدشم منو بردن به یه اتاق دیگه و اونجا دوتاشون سعی کردن بچه رو به دنیا بیارن (دکتره هم رفت بخوابه) اولش هرکاری که گفتن رو انجام دادم ولی بعد دیدم کلاس ملاس دیگه فایده نداره و شروع کردم به جیغ کشیدن چون زور زدن بلد نبودم و هم اینکه خیلی ترسیده بودم صورتم کبود شده بود . حدود دو ساعت تو این وضع بودم که شازده متولد شدن. 

 وقتی به دنیا اومد چشمم به ساعت بود درست ساعت سه و سی و پنج دقیقه به دنیا اومد و یه احساس سبکی و راحتی بی حد کردم که تا به حال این حالت بهم دست نداده بود. بعدش کیان رو هم بردن واسه چکاپ منم که دیگه نه جونی واسم مونده بود و نه رمقی بردن اتاق بغلی که نمیدونم اسمش چی بود، اونجا پرستار برام چندتا از آهنگهای معین که من خیلی دوستش داشتم رو گذاشت و گفت آروم بخوابم ولی من با اینکه خیلی احساس خوبی داشتم خوابم نبرد . نیم ساعت بعد گفتن میتونی بری به اتاق استراحت و از بخش زایمان اومدم بیرون اونجا همسری و مامان اومدن جلوم و بهم تبریک گفتن و بوسیدنم .

ظهر ساعت یازده مرخص شدم و رفتم خونه مامان اینا و دیدم همه اونجا جمع شدن و منتظر ما دو تا هستن. روز اول همه چی خوب بود و چون بدنم هنوز گرم بود خیلی احساس درد نداشتم ولی از روز دوم انگار همه دردای عالم ریخت به جونم هم از لحاظ روحی هم جسمی ، تازه شیرم هم خیلی کم بود، نمیتونستم چهارزانو بشینم شیر بدم باید حتمن میخوابیدم حتی موقع غذا خوردن هم باید به پهلو خوابیده می بودم و کلی پیش بابا و داداش و ... خجالت می کشیدم .

همش فکر میکردم کیان گشنه است چون سرشو اینور اونور میچرخوند و لباشو غنچه میکرد ولی خوشبختانه گریه نمیکرد و تا دوماهگی که واکسن زد و خیلی دردش گرفت بلد نبود گریه کنه ولی خودم به جاش کلی گریه میکردم همش پیش خودم میگفتم نکنه از گشنگی بمیره !  دو – سه هفته به همین منوال گذشت تا اینکه مجبور شدم بهش شیر خشک بدم، بار اول هم چون بلد نبودم همسری رو فرستادم داروخانه گفتم برو بگو یه شیر خشک خوب بده اونم رفته بود هومانا خریده بود ولی بعداً که با دوستام مشورت کردم گفتن sma  از همه شیرا به شیر مادر نزدیکتره و این شد که فقط همون یه قوطی هومانا رو بهش دادیم و تا حالا همون sma بهش میدیم و خوب بهش میسازه.

آهان اینو هم بگم روز اولی که بهش شیر خشک دادیم برای اولین بار 4 ساعت خوابید و من از ترسم هردقیقه میرفتم نگاهش میکردم ببینم زنده است ؟!!! مامانم میگفت اونموقع که نمیخوابید یه جوری میترسیدی حالا که میخوابه یه جور.

فعلاً تا اینجاشو داشته باشین چون میدونم خیلی زیاد شد و حوصله تون سر رفت . بقیه اش رو بعداً میام میتعریفم.

به زودی براتون عکس گل پسر نازم رو هم میذارم.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 9:50 توسط مریم|

سلام

اینقدر شرمنده ام که نمیدونم چی بنویسم . پیاماتون اشک به چشمم آورد .

پسرم (کیان) روز ۱۰ خرداد ساعت ۳:۲۵ صبح صحیح و سالم به دنیا اومد و الآنم هردومون حالمون خوبه .

واقعاْ متاسفم که نگرانتون کردم  . اصلاْ دسترسی به وب نداشتم به زودی برمیگردم قول میدم . تو این مدت همش به یادتون بودم

منو یادتون نره 

خیلی دلم براتون تنگ شده

خیلی دوستتون دارم

خدا نگهدار 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 20:46 توسط مریم|

سلام دوست جونا خوبین؟ تعطیلات خوش گذشت؟ برای من که بیشترش به سرماخوردگی گذشت . فقط 4-3 روز اولش حالم خوب بود بعدش همش افقی بودم ، با این حالم دارو هم نمیتونستم بخورم . هرچی دارو عطاری هم میخوردم انگاری میریختم تو چاه، اصلن اثر نداشت لامصب البته الآن بهترم ولی هنوزم آثارش تو بدنم هست و سرفه ولم نمیکنه. سیزده بدر هم که رفته بودیم من همش خوابیده بودم.

این روزا احساس کرختی عجیبی میکنم ، همش دلم میخواد بخوابم آخه صبحها خیلی زود از خواب بیدار میشم بخاطر همینم تو اداره همش بی حالم ولی چرت نمیزنمااااا آخه من یه مامان قوی هستم .

 نی نی هم که فعلن با شیلنگ و تخته هاش دل من و بابایی رو خوش نگه داشته ، دیشب وقتی باباش دستشو گذاشته بود رو شیکمم چند تا لگد محکم نثارش کرد که ایشونم بی بهره نمونه.

راستی یه چیزی، پسری به صدای آهنگ خیلی عکس العمل نشون نمیده ، شنیده بودم بعضیها میگفتن هروقت آهنگ باصدای بلند گوش میدن نی نی هاشون تکون میخورن ولی من وقتی خودمم میرقصم نی نی کپ میکنه یه جا و جم نمیخوره ! میگم نکنه نی نیم آ*خونده؟!!! که در این صورت کلی هم فحش نثار مامان رقاصش میکنه . البته من ناراحت نمیشما آخه این دوره زمونه نون تو این چیزاست .

آسوده جون پرسیده بودن که عوارض حاملگی برای همه اتفاق می افته؟ نه عزیزم نترس همه این عوارض رو تجربه نمیکنن مثل حالت تهوع که خیلیها ندارن اینا هم همینطوره هر کسی ممکنه یه سریشو داشته باشه که خدا رو شکر من خیلیهاشو نداشتم . امیدوارم اگر قصد باردار شدن داری دوران بارداری بی خطری رو در پیش رو داشته باشی

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 9:4 توسط مریم|

                            

سلام

 5 روز دیگه عیده ، شما سبزه کاشتین؟ هفت سین خریدین؟ خونه تکونی کردین ؟ خریداتون تموم شده؟

 اونایی که از وب قبلی منو میشناسن میدونن من آخر سال که میشه اینقدر تو اداره سرم شلوغه که وقت هیچ کاری رو ندارم ولی امسال سنت شکنی کردم و به خاطر پسری چهاردهم سبزه کاشتم دوتا هم کاشتم الآن هم سبزه هام حسابی بلند شدن و آماده هرس شدن و گذاشتن سر سفره ان. هفت سینم هم تقریباً آماده است امسال هم نمیخوام ماهی قرمز بخرم بلکه میخوام به رسم نیاکانمون سیب سرخ توی تنگ آبم بندازم . خونه تکونی هم نکردم چون جونشو نداشتم. خریدامو هم تقریبن تموم کردم، واسه پسری هم یه چیزایی خریدم فقط مونده همسری که چون وقت نداشت هنوز چیزی نخریده ولی هیچی هم نمیگه طفلک ، انگار امسال خیلی حس باباییش قلمبه شده چون همش میگه تو واسه خودتون خرید کن من خیلی نیاز ندارم  ولی مگه من میذارم سال روی لباس کهنه هاش تحویل بشه!

دیگه فقط میمونه عیدیها که امروز قراره با آبجیم بریم بازار کلکشونو بکنیم. راستی شما عیدی به باباهاتون چی میدین؟ من نمیدونم واسه بابام و پدرشوهرم چی بخرم ، هرسال سر این مسئله کلی دردسر میکشم و آخرش هم اون چیزی نمیشه که میخواستم . برام خیلی سخته واسه مردای مسن خرید کنم مخصوصاً بابام که خیلی هم مشکل پسنده.

سال 89 هم دیگه داره بار و بندیلشو میبنده و میره. این سال در کل برای من سال خوبی بود ، اتفاقای خوب زیادی برام افتاد که مهمترینش مسئله بارداریم بود و یکی دیگش هم اینکه تصمیم قطعیمونو واسه خرید خونه گرفتیم و اگر خدا بخواد اوایل سال 90  قراره خونه دار شیم . دعا کنین پسرمون خوش قدم باشه و مسئله خونه مون حل بشه.

خووووووووووب این آخرین پست سال 89 منه. سالی پر از شادی برای همتون آرزومندم . سالی شاد همراه با همه اتفاقات خوب و خوش . نمیگم هر چی که دلتون خواست ، امیدوارم هرچی که به صلاحتونه خدا جلوی پاتون بذاره.

خدا نگهدار تا سال 90


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 13:24 توسط مریم|

سلام به همه دوست جونام شرمنده یهو بی خبر رفتم آخه سرم خیلی شلوغ شده این روزا، کارای آخر سال اداره امونمو بریده منم این روزا اصلن حس و حال اداره اومدن ندارم ... شبا اکثراْ تا صبح بیدارم ،  صبحها به زور از خواب بیدار میشم ، ظهرها هم بعد از ساعت 12 دیگه کلافه ام . احساس میکنم دیگه مثل سابق توان کار کردن رو ندارم. تو فکرم بعد از به دنیا اومدم نی نی دیگه نیام سر کار. چند روز پیش داشتم وبلاگ عسل بانو رو می خوندم، نوشته بود دیگه سر کار نمیره . اینقدر خوشحال شدم براش که نگو چون می دونستم اونم مثل من مدتیه دیگه دلش با کار نیست، بهش تبریک میگم که اینقدر جرأت داره که تصمیم به این مهمی رو گرفته .

دعا کنین منم بتونم یه تصمیم قاطع بگیرم و خودمو نجات بدم.

 


عروسی هم خوب بود ، جاتون خالی به همه خیلی خوش گذشت برای من اما شب سختی بود آخه نتونستم اونجوری که میخواستم از خجالت کمرم در بیام . خاله و مامان و مادر شوهرم مثل سه تفنگدار محاصره ام کرده بودن و نمیذاشتن از جام تکون بخورم تا بلند میشدم سه تایی محکم مینشوندنم سر جام منم تلافی کردم و بعد از شام وقتی اونا سرشون گرم مهمونا بود حسابی خودمو تکوندم . البته بعدش کلی از پسری عذرخواهی کردم و بهش قول دادم که دیگه تکرار نشه.

راستی لباسم هم خیلی خوشگل بود همه میگفتن خیلی بهم میاد. آرایشگاه هم نرفتم چون ظهرش حالم زیاد خوب نبود، فشارم افتاده بود نمیتونستم بشینم مجبور شدم بخوابم که یه کم حالم سر جا بیاد که تا آخر شب نمیرم. وقتی بلند شدم دادم موهامو سشوار کردن و خودم خودمو آرایش کردم و با همسری راه افتادم.


پروژه انتخاب اسم هم همچنان ادامه داره ، فعلن که اسمای لیستمون به 7 تا رسیده البته اگر بعدش دوباره اسم جدیدی پیشنهاد نشه آخه هرکی اسمشو میپرسه بهش میگم یه اسم پیشنهاد بده که بذاریم تو لیست . خلاصه که فعلن شازده ما بی نامه.

 

دیگه برم به کارام برسم ، خدا مرگ بده این رئیسا رو که تو طول سال بیکار میچرخن و آخر سال اینجوری دمار از روزگار ما در میارن.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 10:56 توسط مریم|

سلام

من برگشتم ، دلم خیلی براتون تنگ شده بود . آهان یادم رفت بگم رفته بودم شیراز مسافرت ، یه مسافرت دو نفره که به احتمال زیاد آخرین مسافرتمون از این نوع باشه ! بعدش دیگه هرجا خواستیم بریم باید یه کیف گنده لباس و کلی پوشک و قوطی موتی هم با خودمون ببریم.

 جای همتون خالی خیلی بهمون خوش گذشت و روحیه ام رو خیلی بهتر کرد ولی نمیدونم چرا امروز که میخواستم بیام سر کار اصلن حوصله نداشتم.

 

تا به حال هرکی منو میدید بهم میگفت قیافه ات زیاد تغییر نکرده و با توجه به اینکه الآن تو ماه ششمی هنوز هم مثل قبلی و ... ولی امروز که داشتم عکسای مسافرت رو نگاه میکردم از دیدن قیافه پت و پهن خودم شوکه شدم، نمیدونم این حضرات منظورشون کجای منه که هنوز تغییر نکرده من که جای سالم ندیدم تو بدنم.

 

دیگه اینکه چهارشنبه عروسی آبجیمه و منم با این هیبت همه لباسام واسم تنگ شده بود خلاصه دیدیم اینم که ته تغاریه و آخرین عضو خونواده و نمیشه به همین راحتیها ازش گذشت واسه همین بعد از کلی خودکشی کردن و حرص خوردن یه دونه تونیک گیرم اومد که با ساپورت و بوت بپوشم فقط بوتم پاشنه بلنده نمیدونم بتونم تا آخر شب باهاش دووم بیارم یا نه . الآن میگم کاشکی زودتر به فکر افتاده بودم و یه لباس خوشگل واسه خودم دوخته بودم هرچی باشه خواهر عروسی گفتن چیزی گفتن.

 

راستی ولنتاین هم بر همه دوستای گلم مبارک  

فعلاً


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 9:11 توسط مریم|

سلام صبح به خیر

دیشب رفتیم سونو .

همین که رسیدیم دم در همسری گفت مریم یه حسی بهم میگه بچه مون پسره ! قبلش هرچی میپرسیدم میگفت نمیتونم حدس بزنمااا، گفتم بهت الهام شد ؟ حالا بیا بریم ببینیم سونو تو چقدر دقیقه .

 

خلاصه رفتیم مطب نوبتمون شد و رفتیم تو، هنوز دکتر گوشیش به شیکمم نرسیده بود که گفت خوووووب جنسیتش هم که پسره !!! من و همسری نمیدونستیم بخندیم یا تعجب کنیم. دکتر خبر نداشت که من واسه تعیین جنسیت نرفته بودم تا حالا . منم هول شدم گفتم دکتر از کجا فهمیدی ؟ دیگه اینجاش دکتر هم نتونست جلوی خنده اش رو بگیره ، بهم گفت شما الآن نمیتونی تشخیص بدی . خلاصه که سونو خاله خانباجیها عجب دقیق بود  .

 

 قبلش هم خونه مادربزرگ بودیم همسری ازش پرسید دلت میخواد نی نی چی باشه ؟ میگفت فرقی نمیکنه انشالا صحیح و سالم باشه ولی پسر باشه بهتره چون پسر تکیه گاه مادره. (قربونت برم الهی که میخوای تکیه گاه من باشی)

 

اندامهاشو هم دکتر چک کرد و گفت مشکلی نداره ، وزنش هم 480 گرم هست و همه اندامهای داخلیش خدا رو شکر سالمه.

 

از امروز به بعد نیازمند یاری شما دوستای عزیز در زمینه پیداکردن اسم واسه شاه پسر هستیم چون به نظرم این کار یکی از سخت ترین کارهاییه که خدا به گردن پدر و مادر قرار داده.بدجنسی نکنیناااا هر اسمی به نظرتون قشنگ تره رو بگین، لطفن فارسی باشه طولانی هم نباشه.

 

پ . ن : خدای مهربونم میگن دعای زن باردار زود مستجاب میشه. اگر منم پیش تو ارج و قربی دارم ازت عاجزانه خواهش میکنم دامن همه آرزومندان به خصوص دوست وبلاگی عزیزم رو هرچه زودتر سبز کنی و هرکس آرزوی داشتن بچه داره این نعمت رو ازش دریغ نکنی.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 8:23 توسط مریم|

 

چند روز پیش رفته بودم آرایشگاه خانوم آرایشگره تا منو دید تندی گفت مریم جون بچه ات پسره؟ گفتم چجوری اینقدر سریع دیدیش؟ هنوز نرفتم سونو . گفت مطمئنم پسره چون ورم نکردی، لب و دماغت هم چاق نشده! شیکمت هم زیاد بزرگ نشده.

یه مدت قبلش رفته بودم خیاطی اونم همینو میگفت، میگفت چون باسنت پهن نشده و از پشت اصلن معلوم نیست حامله ای پس بچه ات پسره . دختر آدمو پت و پهن میکنه.

دیشب زن دایی همسری منو دیده میگه وااااای مریم جون تو که هنوز همونقدری ! خوش به حالت من تو 6 ماه که بودم شده بودم این هوا !  فکر کنم بچه ات پسره . (زن دایی خودمم قبلن اینو گفته بود)

توی همه فامیل و دوست و آشنا فقط زن داداشمه که هنوز سر حرفش ایستاده و از موضعش عقب نشینی نکرده . بقیه همه متفق القول میگن پسره فقط اونه که هنوزم با یه حالت خاصی میگه بچه مریم دختره. من میدونم!

 

حالا من امروز عصری میرم سونو ببینم چی میشه . جوابش هرچی بود فردا میام بهتون میگم ببینم سونو خاله خان باجی های فامیل تا چه حد دقیقه.

راستی به نظر شما بچه من دختره یا پسر ؟ حدسش خرج نداره ها .

البته اینو هم بگم که برای من اصلن مهم نیست جنسیت نی نی چیه اگر هم تا الآن صبر کردم بخاطر همین بوده. فقط آرزو میکنم هر چی که هست صحیح و سالم باشه .


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 8:18 توسط مریم|


آخرين مطالب
»
» گل نازم تولدت مبارك
» خاطرات زایمان
» ...
» بعد از تعطیلات
» عید پیشاپیش مبارک
» من برگشتم
» سفر+عروسی
» جنسیت نی نی
» سونو خاله خانباجی ها
Design By : Pars Skin